محمد بن حسين البيهقي

751

تاريخ بيهقى ( فارسي )

كرده و رنگ چوب‌گون 1 كرده تا بجاى نيارند 2 ، و گفت : اين بغرا خان پيش خويش 3 كرده است . مرد را پوشيده به جايى بنشاند و ملطّفه‌ها را نزديك امير برد ، همه نشان طمغا 4 داشت و به طغرل و داود و يبغو و يناليان بود ، اغراى تمام كرده بود و كار ما را در چشم و دل ايشان سبك كرده و گفته كه پاى افشاريد 5 و هر چند مردم ببايد 6 ، بخواهيد تا بفرستيم . امير از اين سخت در خطر شد 7 و گفت نامه بايد نبشت سوى ارسلان خان و رسول مسرع 8 بايد فرستاد و اين ملطّفه‌ها بفرستاد و گفت كه اين نيكو نباشد كه چنين رود و خان رضا دهد . بونصر گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، تركان هرگز ما را دوست ندارند ، و بسيار بار از امير محمود شنودم كه گفتى « اين مقاربت 9 با ما تركان از ضرورت مىكنند و هرگاه كه دست يابند ، هيچ ابقاء 10 و مجاملت 11 نكنند » و صواب آنست كه اين جاسوس را بهندوستان فرستاده آيد تا در شهر لاهور كار مىكند ، و اين ملطّفه‌ها را به مهر 12 جايى نهاده آيد ، آنگاه رسول رود نزديك ارسلان خان و بغرا خان ، چنان كه بتلطّف 13 سخن گفته آيد تا مكاشفت 14 برخيزد بتوسّط ارسلان خان و فسادى ديگر نكند بغراخان . امير گفت « سخت صواب مىگويى » و ملطّفه‌ها مهر كرد و نهاده آمد و جاسوس را صد دينار داد و استادم به دو گفت « جانت بخواستيم 15 ، بلوهور 16 رو و آنجا كفش مىدوز . » مرد را آنجا بردند . و امير و وزير و بونصر مشكان بنشستند خالى 17 و اختيار درين رسولى 18 بر امام بوصادق تبّانى افتاد ، به حكم آنكه بوطاهر خويشاوندش بوده بود 19 در ميان كار ، و وى 20 را بخواند و بنواخت و گفت « اين يك رسولى بكن ، چون بازآيى قضاى نشابور به تو داديم 21 ، آنجا رو » و وى بساخت و با تجمّلى افزون از ده هزار دينار برفت از غزنين روز سه‌شنبه هفتم ذوالقعده سنهء ثمان و عشرين 22 . و يك سال و نيم درين رنج بود و مناظره كرد 23 ، چنان كه بغراخان گفت « همه مناظره و كار بوحنيفه مىآرد 24 » و همگان اقرار دادند كه چنين مرد نديده‌اند براستى و امانت ، و عهدها استوار كرد پس از مناظرهء بسيار كه رفت و الزام 25 كرد همگان را به جهت دوستى 26 . و منهيان همه بازنمودند و امير بر آن واقف گشت و چند دفعت خواجهء بزرگ و بونصر را گفت « نه